زدن
#۱۰۹٬۰۱۳
bop
زدن، تصادف کردن، برخورد کردن، تصادم کردن، وزش، دمیدن
nail
ناخن، سم، چنگال، چنگ، میخ، میخ سرپهن، گل میخ، با میخ کوبیدن، با میخ الصاق کردن، به دام انداختن، قاپیدن، زدن، کوبیدن، گرفتن nail شپلق
plug
توپى، سوراخ گیره، در، سر، قاش، قاچ، دوشاخه کلید اتصال، سربطرى، توپى گذاشتن (در)، بستن، درچیزى را گرفتن، قاچ کردن، تیر زدن، برق وصل کردن، دو شاخه
beat
(past: beat ; past participle: beaten) ـ تپیدن، زدن، کتک زدن، چوب زدن، شلاق زدن، کوبیدن ضرب، ضربان، ضربان نبض و قلب، زمان عبور کلمه، تپش، ضربت موسیقى، غلبه، پیشرفت، زنش
bunt
فشار با سر، (در بیسبال) زدن توپ، ناخوشى قارچى گندم، غربال، زدن، فشار دادن، (زبان عامیانه) توپ زدن، الک کردن، اصلاح کردن
smack
ماچ، صداى سیلى یا شلاق، مزه، طعم، چشیدن مختصر، با صدا غذا خوردن، ماچ صدادار کردن، مزه مخصوصى داشتن، کف دستى زدن، کتک زدن، کاملاً، یکراست smack خودمانی قدیمی
berry
دانه، حبه، تخم ماهى، (گیاه شناسى) میوه توتى، توت، کوبیدن، زدن، دانه اى شدن، توت جمع کردن، توت دادن، به شکل توت شدن، سته
attain
دست یافتن، رسیدن، نائل شدن، موفق شدن، تمام کردن، به دست آوردن، به انتها رسیدن، زدن
bruise
کوبیدن، کبود کردن، زدن، سائیدن، کبود شدن، ضربت دیدن، کوفته شدن، کبود شدگى، تباره
belting
کمربند، تسمه، بند چرمى، شلاق زدن، (کمر) بستن، محاصره ردن، باشدت حرکت یا عمل کردن belt
amputate
بریدن، جدا کردن، زدن، قطع اندام کردن
biff
ضربت
perform
انجام دادن، کردن، بجا آوردن، اجرا کردن، بازى کردن، نمایش دادن، ایفا کردن عامیانه