زحمت
#۱۰۸٬۸۲۵
inconvenience
زحمت، ناراحتى، دردسر، ناسازگارى، ناجورى، نامناسبى، آسیب، اذیت، اسباب زحمت
tug
به زحمت کشیدن، با زور کشیدن، تقلا کردن، کوشیدن، کشش، کوشش، زحمت، تقلا، یدک کش
pain
درد، رنج، زحمت، محنت، درد دادن، درد کشیدن
labor
(labour =) ـ کار، رنج، زحمت، کوشش، درد زایمان، کارگر، عمله، حزب کارگر، زحمت کشیدن، تقلا کردن، کوشش کردن
kiaugh
(اسکاتلند) زحمت، اضطراب، ناراحتى، تحریک
labour
(labor =) ـ کار، رنج، زحمت، کوشش، درد زایمان، کارگر، عمله، حزب کارگر، زحمت کشیدن، تقلا کردن، کوشش کردن
bother
دردسر دادن، زحمت دادن، مخل آسایش شدن، نگران شدن، جوش زدن و خودخورى کردن، رنجش، پریشانى، مایه زحمت
torment
زجر، عذاب، شکنجه، آزار، زحمت، عذاب دادن، زجر دادن
trouble
آزار، آزار دادن، رنجه کردن، زحمت دادن، دچار کردن، آشفتن، مصدع شدن، مزاحمت، زحمت، رنجه
difficulty
سختى، دشوارى، اشکال، زحمت، گرفتگیرى
discomfort
(discomfiture =) ـ ناراحتى، رنج، زحمت، ناراحت کردن
discomfiture
(discomfort =) ـ ناراحتى، رنج، زحمت، ناراحت کردن
discommodity
ناراحتى، زحمت، اسباب زحمت، مزاحمت
tax
مالیات، باج، خراج، تحمیل، تقاضاى سنگین، ملامت، تهمت، سخت گیرى، مالیات بستن، مالیات گرفتن از، متهم کردن، فشار آوردن بر واژه هاى شامل
matter
ماده، جسم، ذات، ماهیت، جوهر، موضوع، امر، مطلب، چیز، اهمیت، مهم بودن، اهمیت داشتن matter pains
distress
پریشانى، اندوه، محنت، تنگدستى، درد، مضطرب کردن، محنت زده کردن