رخ دادن
#۱۰۲٬۳۱۳
occur
رخ دادن، واقع شدن، اتفاق افتادن، خطور کردن
turn up
رخ دادن، ظهور، ظاهر شدن
pass
گذشتن، عبور کردن، رد شدن، سپرى شدن، تصویب کردن، قبول شدن، رخ دادن، قبول کردن، تمام شدن، وفات کردن، پاس، سبقت گرفتن از، خطور کردن، پاس دادن، رایج شدن، اجتناب کردن، گذر، عبور، گذرگاه، راه، گردونه، گدوک، پروانه، جواز، گذرنامه، بلیط، گذراندن، تصویب شدن
arise
(past: arose ; past participle: arisen) ـ برخاستن، بلند شدن، رخ دادن، ناشى شدن، به وجود آوردن، برآمدن، طلوع کردن، قیام کردن، طغیان کردن
befall
(past: befell ; past participle: befallen) ـ در رسیدن، اتفاق افتادن، رخ دادن، روى دادن
happen
روى دادن، رخ دادن اتفاق افتادن، واقع شدن، تصادفا برخورد کردن، پیشامد کردن
outcrop
سر بیرون کردن، رخ دادن، نمودار شدن، برون زد
bechance
(befall =) ـ در رسیدن، اتفاق افتادن، رخ دادن، روى دادن
fall out
اتفاق افتادن، رخ دادن، مشاجره داشتن، ذرات رادیواکتیوى که از جو بزمین مى ریزد، باران رادیواکتیو
come to pass
اتفاق افتادن، رخ دادن
be
بریلیم - (Be)، عنصر جدول تناوبى با عدد اتمى 4 و جرم اتمى 9.012182 گرم بر مول، فلز بریلیوم به رنگ خاکسترى فولادى
light
به سبکى، آهسته، یواش، کم، به چابکى، تند، با خونسردى، از روى بى علاقگى
betide
روى دادن، اتفاق افتادن
intervene
در میان آمدن، مداخله کردن، پا میان گذاردن، در ضمن روى دادن، فاصله خوردن، حایل شدن
transpire
رویدادن، بیرون آمدن، نشر کردن، نفوذ کردن، بخار پس دادن، فاش شدن، رخنه کردن، فراتراویدن