دور زدن
#۹۸٬۵۸۰
twinge
دور زدن، پیچیدن، درد کشیدن، تیر کشیدن، نیش، سوزش، سرزنش وجدان، درد شدید و ناگهانى
send round
دور زدن، (براى انجام منظورى) فرستادن
orbit
مدار، مسیر دوران، دور زدن، حدقه، فلک، مسیر، دور، حدود فعالیت، قلمرو، به دور مدارى گشتن، دایره وار حرکت کردن
recur
عود کردن، تکرار شدن، دور زدن، باز رخدادن
round
گرد، بى خرده، نوبت، گرد کردن، بى خرده کردن، گرد (gerd) کردن، کامل کردن، تکمیل کردن، دور زدن، مدور، گردى، منحنى، دایره وار، عدد صحیح، مبلغ زیاد
skirt
دامن لباس، دامنه، دامنه کوه، حومه شهر، حوالى، دامن دوختن، دامن دار کردن، حاشیه گذاشتن به، از کنار چیزى رد شدن، دور زدن، احاطه کردن
wamble
احساس تهوع کردن، چرخ خوردن، تلو تلو، دور چرخاندن، دور زدن
compass
تدبیر کردن، نقشه کشیدن، اختراع کردن، دور زدن، مدار چیزى را کامل نمودن، با قطب نما تعیین کردن، جهت کردن، محصور کردن، محدود کردن، فهمیدن، درک کردن حدود و ثغور، حوزه، دایره، حیطه، گرد، مدور، پرگار، قطب نما
revolve
چرخیدن، گردیدن، گردش کردن، سیر کردن، دور زدن، تغییر کردن
perambulate
پیمودن، گردش کردن در، دور زدن
arc
قوس، کمان، طاق، هلال، جرقه
curve
خط منحنى، چیز کج، خط خمیده انحناء، پیچ، منحنى، خم
swing
(past: swung ; past participle: swung) ـ آونگان شدن یا کردن، تاب خوردن، چرخیدن، تاب، نوسان، اهتزاز، آونگ، نوعى رقص و آهنگ آن
circle
دایره، محیط دایره، محفل، حوزه، قلمرو، دورزدن، مدور ساختن، دور (چیزى را) گرفتن، احاطه کردن
circuit
(حقوق) حوزه قضایى یک قاضى، دور، دوره، گردش، جریان، حوزه، مدار، اتحادیه، کنفرانس، دورچیزى گشتن، درمدارى سفر کردن، احاطه کردن
circulate
بخشنامه کردن، به دور محور گشتن، منتشر شدن، گردش کردن، به گردش در آوردن