دمیدن
#۹۶٬۵۷۳
blaw
دمیدن، فوت کردن، لاف زدن، بالیدن
inbreathe
دمیدن، (مجازى) ملهم کردن، در کشیدن، استنشاق کردن، فرو بردن، تنفس کردن
insufflate
دمیدن، سوفله کردن، تلقین کردن، فوت کردن (در)، پى درپى روح دمیدن در
bop
زدن، تصادف کردن، برخورد کردن، تصادم کردن، وزش، دمیدن
blow
(past: blew ; past participle: blown) ـ دمیدن، وزیدن، در اثر دمیدن ایجاد صدا کردن، ترکیدن
puff
فوت، پف، دود و یا بخار، قسمت پف کرده جامه زنانه، غذاى پف دار، مشروب گازدار، پفک، پک زدن، چپق یا سیگار کشیدن، بلوف زدن، لاف زدن، پف کردن، منفجر کردن، منفجر شدن، وزش باد، وزیدن
rise
(past: rose ; past participle: risen) ـ برخاستن، ترقى کردن، ترقى خیز، طالع شدن، بلند شدن، از خواب برخاستن، طغیان کردن، بالا آمدن، طلوع کردن، سربالا رفتن، صعود کردن، ناشى شدن از، سر زدن، قیام، برخاست، صعود، طلوع، سربالایى، پیشرفت، ترقى، خیز
blast
وزش، سوز، باد، دم، جریان هوا یا بخار، صداى شیپور، بادزدگى، (معدن) انفجار، (علوم نظامى) صداى انفجار، صداى ترکیدن، ترکاندن، سوزاندن
breathe
دم زدن، نفس کشیدن، استنشاق کردن
infusion
دم کرده، ریزش، ریختن، پاشیدن، القاء، تزریق، الهام