دفع کردن
#۹۵٬۴۱۴
fend
دفع کردن، دفاع کردن، تکفل معاش
excrete
دفع کردن، بیرون انداختن، پس دادن
foil
جاى نگین، تراشه، ته چک، سوش، فلز ورق شده، ورق، سیماب پشت آینه، زرورق، بى اثر کردن، عقیم گذاردن، خنثى کردن، دفع کردن، فلز را ورقه کردن
avert
برگرداندن، گردانیدن، دفع کردن، گذراندن، بیزار کردن، بیگانه کردن، منحرف کردن
egest
برون کردن، دفع کردن، (بخصوص از بدن)
eject
بیرون انداختن، دفع کردن، معزول کردن، پس زدن، بیرون راندن
dispel
برطرف کردن، دفع کردن، طلسم را باطل کردن
quench
فرو نشاندن، دفع کردن، خاموش کردن، اطفا
detrude
به زور پیش بردن، فرو کردن، دفع کردن
extrude
بیرون انداختن، تبعید کردن، دفع کردن، بیرون آمدن، از قالب درآوردن
forfend
(forefend =) ـ دفع کردن، منع کردن، ممانعت کردن، حفظ کردن
exorcise
اخراج کردن (ارواح پلید)، تطهیر کردن، دفع کردن
exorcize
بیرون کردن، دفع کردن، راندن، از روح پلید رها کردن یا خالى کردن
forefend
(forfend =) ـ (forefend =) ـ دفع کردن، منع کردن، ممانعت کردن، حفظ کردن
perspire
تعریق، عرق ریختن، عرق کردن، دفع کردن
ejaculate
از دهان بیرون پراندن، دفع کردن، انزال کردن، خروج منى
countercheck
جلوگیرى، سرزنش و توبیخ متقابل، عقیم کردن، دفع کردن