فرهنگ آریان‌پور

دستگاه

#۹۴٬۲۲۵

معنی‌های انگلیسی
۱

device

دستگاه، اسباب، شیوه، تمهید، اختراع، شعار

۲

set

(past: set ; past participle: set) ـ مجموعه، نشاندن، دستگاه، دست، دسته، یکدست (ظروف و غیره)، دوره، جهت، سمت، قرار گرفته، واقع شده، لجوج، دقیق، روشن، مصمم، قرار دادن، گذاردن، نهادن، مرتب کردن، چیدن، کار گذاشتن، سوار کردن، جا انداختن، آغاز کردن، مستقر شدن set اتومبیل‌

۳

plant

کارخانه، گیاه، مستقر کردن، کاشتن، کشت و زرع کردن، نهال زدن، در زمین قرار دادن، نهال، رستنى، نبات، ماشین آلات کارخانه، دستگاه، ماشین

۴

system

همست، همستاد، روش، طریقه، سلسله، رشته، دستگاه، جهاز، طرز، اسلوب، قاعده رویه، نظم، منظومه، نظام، سیستم system ـ (54)

۵

machine

ماشین، دستگاه، ماشین کردن، با ماشین رفتن machine ـ (43)

۶

apparatus

اسباب، آلت، دستگاه، لوازم، ماشین، جهاز

۷

machinery

ماشین آلات، ماشین ها، دستگاه، تشکیلات و سازمان

۸

mechanism

ساختمان، اجزاء متشکله چیزى، اجزاء و عوامل مکانیکى، مکانیزم، ماشین، دستگاه، طرزکار

۹

appurtenance

جزء، ضمیمه، دستگاه، اسباب، جهاز، حالت ربط و اتصال، متعلقات

۱۰

gear

دنده، چرخ دنده، مجموع چرخ هاى دنده دار، اسباب، لوازم، ادوات، افزار، آلات، جامه، پوشش، دنده دار (یا دندانه دار) کردن، آماده کار کردن، پوشانیدن

۱۱

tract

مدت، مرور، کشش، حد، وسعت، اندازه، داستان یانمایشنامه و یا حوادث مسلسل، نشان، اثر، رد بپا، رشته، قطعه، مقاله، رساله، نشریه عامیانه‌ hickey دندان‌ یا ظرف چینی‌ و غیره‌

۱۲

appliance

اسباب، آلت، وسیله، تمهید، اختراع، تعبیه