ابزار
#۹۳۱
tool
ابزار، آلت، شکل دادن، مجهز کردن، افزار، اسباب، آلت دست، داراى ابزار کردن، به صورت ابزار درآوردن tool عامیانه hickey
doodad
مطلب کوچکى که از نظر فراموش شده و به خاطر نمى رسد، اسباب، ابزار
gadget
آلت کوچک، مکانیکى، جزء (اجزاء)، ابزار، اسباب، انبر
implement
آلت، افزار، ابزار، اسباب، اجرا، انجام، انجام دادن، ایفاء کردن، اجراء کردن تکمیل کردن، پیاده کردن، وسیله
instrumentation
کاربرد وسایل سنجش، ترتیب آهنگ، تنظیم آهنگ، استعمال آلت، ابزار
gear
دنده، چرخ دنده، مجموع چرخ هاى دنده دار، اسباب، لوازم، ادوات، افزار، آلات، جامه، پوشش، دنده دار (یا دندانه دار) کردن، آماده کار کردن، پوشانیدن
device
دستگاه، اسباب، شیوه، تمهید، اختراع، شعار
engine
ماشین، ماشین بخار، موتور، اسباب، آلت، ذکاوت، تدبیر کردن، نقشه کشیدن
layout
طرح بندى
outfit
تجهیز، ساز و برگ، همسفر، گروه، بنه سفر، توشه، لوازم فنى، سازو برگ آماده کردن، تجهیز کردن
control
کنترل، کنترل کردن، نظارت کردن، تنظیم کردن، بازرسى، بازبینى، کاربرى control ـ (53)
fitting
مناسب، بجا، بمورد، بموقع، پرو لباس، جفت سازى، سوار کنى، لوازم
apparatus
اسباب، آلت، دستگاه، لوازم، ماشین، جهاز
instrument
وسیله، آلت، اسباب، ادوات، سند
paraphernalia
(حقوق، مدنى) اموال شخصى زن، اثاث البیت، اثاث، اسباب، لوازم، متعلقات، ضمائم، لفافه