درون
#۹۲٬۹۶۲
inside
درون، داخل، باطن، نزدیک بمرکز، قسمت داخلى، تو، اعضاى داخلى
in
پیشوندى است به معنى " در داخل " و " به سوى " و " نه "، در، توى، اندر، لاى، درظرف، هنگام، به، بر، با، بالاى، روى، از، باب روز درونى، شامل، نزدیک، دم دست، داخلى رسیده، آمده، درتوى، به طرف، نزدیک ساحل، با امتیاز، با مصونیت در میان گذاشتن، جمع کردن شاغلین، زاویه in ـ (89)
ben
(در) درون، درتوى، قله کوه، تپه، داخلى، باطنى، وابسته به اتاق نشیمن
intra
پیشوندى است به معنى " در داخل " و " در توى " و " در درون " و " در میان " intro
inward
درونى، تویى، داخلى، (مجازى) باطنى، ذاتى، داخل رونده، دین دار، پرهیزکار، رام، درون
interior
داخل، درون، درونى، داخلى، دور از مرز، دور از کرانه
a
حرف اول الفباى انگلیسى، حرف اضافه مثبت
into
توى، اندر، در میان، در ظرف، به، به سوى، به طرف، نسبت به، مقارن
bosom
آغوش، سینه، بغل، بر، پیش سینه، با آغوش باز پذیرفتن، در آغوش حمل کردن، رازى را در سینه نهفتن، داراى پستان شدن (در مورد دختران) en