فرهنگ آریان‌پور

درهم و برهم‌ کردن

#۹۲٬۸۲۱

معنی‌های انگلیسی
۱

snarl

تله، کمند، گره، گرفتارى، گوریدگى، شوریدگى، بغرنجى، برجسته کردن، نمودار کردن، بغرنج کردن، دندان قروچه کردن، غرولند کردن، خشمگین ساختن، گره خوردن

۲

jumble

کیک کوچک شبیه حلقه، درهم آمیختگى، شلوغى، تکان تکان خوردن، سوارى کردن

۳

muddle

گیج کردن، خراب کردن، درهم و بر هم کردن، گیجى، تیرگى

۴

becloud

تار کردن، با ابر پوشاندن، تاریک کردن، زیر ابر پنهان کردن

۵

confuse

مغشوش شدن، با هم اشتباه کردن، آسیمه کردن، گیج کردن، دست پاچه کردن

۶

derange

بر هم زدن، بى ترتیب کردن، دیوانه کردن

۷

embroil

به نزاع انداختن، میانه بر هم زدن، دچار کردن، آشفته کردن

۸

disorder

بى نظمى، اختلال، بى ترتیبى، آشفتگى، کسالت، بر هم زدن، مختل کردن

۹

unsettle

بر هم زدن، ناراحت کردن، مغشوش کردن

۱۰

dislocate

جابجا کردن، از جا در رفتن (استخوان)

۱۱

disorganize

درهم و بر هم کردن، مختل کردن، بى نظم کردن، تشکیلات چیزى را بر هم زدن