درنگ کردن
#۹۲٬۶۸۶
linger
درنگ کردن، تاخیر کردن، دیر رفتن، مردد بودن، دم آخر را گذراندن
loiter
درنگ کردن، تاخیر کردن، دیر پائیدن، پا به پا ور کردن، معطل کردن، با تنبلى حرکت کردن کسى که در رفتن تعلل کند، پرسه زن
swither
درنگ کردن، مردد بودن، تردید
stick around
درنگ کردن، تاخیر کردن، به انتظار چیزى بودن
let
(past: let ; past participle: let) ـ گذاشتن، اجازه دادن، رها کردن، ول کردن، اجاره دادن، اجاره رفتن، درنگ کردن، مانع، انسداد، اجاره دهى
demur
کمرویى کردن، ناز، (حقوق) تقاضاى درنگ یا مکث کردن، (معنى مجازى) درنگ کردن، مهلت خواستن، استثنا قائل شدن، تاخیر، تردید راى
tarry
قیرى، قیراندود، درنگ، درنگ کردن، تاخیر کردن
stop
ایست، ایستادن، ایستاندن، توقف کردن، از کار افتادن، مانع شدن، نگاه داشتن، سد کردن، تعطیل کردن، خواباندن، بند آوردن، منع، توقف، منزلگاه بین راه، ایستگاه، نقطه
delay
تاخیر کردن، به تاخیر انداختن، تعلل، تاخیر، به تاخیر افتادن
pause
مکث، توقف، وقفه، درنگ، مکث کردن
stopper
چوب پنبه، سربطرى، توپى، جلوگیرى کننده، با دریچه بستن، با چوب پنبه بستن
hesitate
تامل کردن، مردد بودن، بى میل بودن