فرهنگ آریان‌پور

درک کردن

#۹۲٬۴۵۲

معنی‌های انگلیسی
۱

cognize

درک کردن، دانستن

۲

perceive

درک کردن، دریافتن، مشاهده کردن، دیدن، ملاحظه کردن

۳

hear

(past: heard ; past participle: heard) ـ شنیدن، گوش کردن، گوش دادن به، پذیرفتن، استماع کردن، خبر داشتن، درک کردن، سعى کردن، اطاعت کردن

۴

catch

(past: caught ; past participle: caught) ـ گرفتن، از هوا گرفتن، به دست آوردن، جلب کردن، درک کردن، فهمیدن، دچار شدن به، عمل گرفتن، اخذ، دستگیره، لغت چشمگیر، شعار

۵

decern

(discern =) ـ تشخیص دادن، تمیز دادن، درک کردن

۶

fathom

قولاج (واحد عمق پیمایى دریایى) اندازه گرفتن، عمق پیمایى کردن، درک کردن

۷

follow

پیروى کردن از، متابعت کردن، دنبال کردن، تعقیب کردن، فهمیدن، درک کردن، در ذیل آمدن، منتج شدن، پیروى، استنباط، متابعت

۸

induct

فهمیدن، درک کردن، استنباط کردن، وارد کردن، گماشتن بر، آشنا کردن، القاء کردن

۹

intuit

دستور دادن، تعلیم دادن، آگاه کردن، درک کردن

۱۰

savvey

(savvy =) ـ ادراک، فهم، فهمیدن، درک کردن، زرنگ و دانا

۱۱

compass

تدبیر کردن، نقشه کشیدن، اختراع کردن، دور زدن، مدار چیزى را کامل نمودن، با قطب نما تعیین کردن، جهت کردن، محصور کردن، محدود کردن، فهمیدن، درک کردن حدود و ثغور، حوزه، دایره، حیطه، گرد، مدور، پرگار، قطب نما

۱۲

coneive

تصور کردن، پنداشتن، آبستن شدن، درک کردن، دیدن، ایجاد کردن

۱۳

realize

واقعى کردن، درک کردن، فهمیدن، دریافتن، تحقق یافتن، نقد کردن، تحقق بخشیدن، پى بردن

۱۴

apprehend

دریافتن، درک کردن، توقیف کردن، بیم داشتن، هراسیدن

۱۵

apperceive

مشاهده کردن، دریافتن، درک کردن، به معلومات خود افزودن

۱۶

appreciate

قدردانى کردن (از)، تقدیر کردن، درک کردن، احساس کردن، برب هاى چیزى افزودن، قدر چیزى را دانستن

۱۷

comprehend

دریافتن، درک کردن، فهمیدن، فرا گرفتن