درشت
#۹۲٬۲۷۸
jumbo
درشت، بزرگ، آدم تنومند و بدقواره، جانور غول آسا
macro
درشت، کلان، درشت دستور، رشد زیاد، دراز، بزرگ، به طور غیر عادى
lump
قلنبه، کلوخه، گره، تکه، درشت، مجموع، آدم تنه لش، توده، دربست، یکجا، قلنبه کردن، توده کردن، بزرگ شدن
crass
زمخت، درشت، کودن
gross
ناخالص، فاهش، درشت، قراص، بزرگ، ستبر، عمده، زمخت، درشت بافت، زشت، شرم آور، ضخیم، بى تربیت، وحشى، توده، انبوه، وزن سرجمع چیزى (با ظرف و غیره در مقابل net یعنى وزن خالص)، جمع کل، بزرگ کردن، جمع کردن، زمخت کردن، کلفت کردن، به صورت سود ناویژه به دست آوردن
gruff
خشن، داراى ساختمان خشن و زمخت، درشت، ناهنجار، بدخلق، ترشرو، گرفته
harsh
تند، درشت، خشن، ناگوار، زننده، ناملایم
large
وسیع، جادار، پهن، درشت، لبریز، جامع، کامل، سترگ، بسیط، بزرگ، حجیم، هنگفت
rough
زبر، خشن، درشت، زمخت، ناهموار، ناهنجار، دست مالى کردن، به هم زدن، زمخت کردن
abrupt
تند، پرتگاه دار، سراشیبى، ناگهان، ناگهانى، بیخبر، درشت، جدا کردن
coarse
زبر، خشن، زمخت، بى ادب، درشت
sturdy
محکم، ستبر، تنومند، قوى هیکل، خوش بنیه، درشت
brutish
حیوانى، پست، بى شعور، درشت، خشن، ددمنش
coarse grained
داراى دانه خشن، ناصاف، زبر، درشت
big
بزرگ، با عظمت، سترک، ستبر، آدم برجسته، آبستن، داراى شکم برآمده big fullbodied
hulking
لاشه کشتى، کشتى، بدنه کشتى، تنه کشتى، کشتى سنگین و کندرو، با سنگینى و رخوت حرکت کردن، بزرگ به نظر رسیدن