درستکار
#۹۲٬۲۴۴
right
مستقیم، راست، درست، صحیح، واقعى، بجا، حق، عمودى، قائمه، درستکار، در سمت راست، درست کردن، اصلاح کردن، دفع ستم کردن از، درست شدن، قائم نگاه داشتن، قائم، ذیحق
upright
قائم، راست، عمودى، درست، درستکار، نیکو کار، راد
just
(joust =) ـ عادل، دادگر، منصف، با انصاف، بى طرف، منصفانه، مقتضى، بجا، مستحق (در گویش) فقط، درست، تنها، عیناً، الساعه، اندکى پیش، درهمان دم
honest
راستکار، راد، درست کار، امین، جلال، بى غل و غش، صادق، عفیف
square
چارگوش، مربع، توان دوم، مجذور، جذر، میدان، منصف، منظم، حسابى، عادلانه، برابر، راست حسینى، چهارگوش کردن، مربع کردن، بتوان دوم بردن، مجذور کردن، وفق دادن، جور درآوردن، واریز کردن، چهارگوش، گوشه دار
honorable
ستوده، محترم، شریف، شایان تعریف، پسندیده، بزرگوار، آبرومند، لایق احترام، شرافتمندانه
religious
مذهبى، راهبه، تارک دنیا، روحانى، دیندار
righteous
نیکو کار، عادل، درست کار، صالح، پرهیزکار
scrupulous
محتاط، وسواسى، ناشى از وسواس یا دقت زیاد singlehearted
conscientious
با وجدان، وظیفه شناس