درست کردن
#۹۲٬۲۱۳
fix
کار گذاشتن، درست کردن، پابرجا کردن، نصب کردن، محکم کردن، استوار کردن، سفت کردن، جادادن، چشم دوختن به، تعیین کردن، قرار دادن، اب کسى رسیدن، تنبیه کردن، ثابت شدن، ثابت ماندن، مستقر شدن، گیر، حیص و بیص، تنگنا، مواد مخدره، افیون
rig
بادگل و بادبان آراستن، مجهز کردن، آماده شدن، با خدعه و فریب درست کردن، گول زدن، دکل آرایى، وضع حاضر، سر و وضع، اسباب، لوازم، لباس، جامه، تجهیزات
make
(past: made ; past participle: made) ـ ساختن، به وجود آوردن، درست کردن، تصنیف کردن، خلق کردن، باعث شدن، وادار یا مجبور کردن، تاسیس کردن، گائیدن، ساختمان، ساخت، سرشت، نظیر، شبیه
mend
تعمیر کردن، مرمت کردن، درست کردن، رفو کردن، بهبودى یافتن، شفا دادن
repair
تعمیر، مرمت، تعمیر کردن، جبران کردن، دوباره دایر کردن، مرمت کردن، اصلاح
correct
درست، صحیح، صحیح کردن، اصلاح کردن، تادیب کردن، تصحیح کردن
rectify
یکسو کردن، اصلاح کردن، تصحیح کردن، برطرف کردن، جبران کردن
dispense
توزیع کردن، معاف کردن، بخشیدن، باطل کردن
preparation
پستایش، آمادش، تهیه، تدارک، تهیه مقدمات، اقدام مقدماتى، آماده سازى، آمادگى، آمایش، تمهید