فرهنگ آریان‌پور

درخور

#۹۱٬۹۰۸

معنی‌های انگلیسی
۱

apposite

درخور، مناسب، بجا، مربوط

۲

congurous

درخور، مناسب، مطابق، جور، منطبق

۳

apt

مستعد، قابل، درخور، مناسب، شایسته، محتمل، متمایل، آماده، زرنگ

۴

fit

بیهوشى، غش، تشنج، هیجان، درخور، مناسب، شایسته، تندرست، اندازه بودن (جامه) برازندگى، زیبنده بودن بر، مناسب بودن براى، (مجازى) شایسته بودن، متناسب کردن، سوار یا جفت کردن، (حقوق) صلاحیت دار کردن، تطبیق کردن، قسمتى از شعر یا سرود، بند، در خور، مقتضى، خوراندن

۵

meet

(past: met ; past participle: met) ـ ملاقات کردن، مواجه شدن، برخورد کردن، یافتن، معرفى شدن به، تقاطع کردن، پیوستن تقاطع، اشتراک، جلسه، نشست، نشست گاه، درخور، مناسب، دلچسب، شایسته، مقتضى

۶

assorted

جور شده، همه فن حریف، همسر، یار، درخور، مناسب

۷

becoming

(past: became ; past participle: become) ـ شدن، درخوربودن، برازیدن، آمدن به، مناسب بودن، تحویل یافتن، زیبنده بودن

۸

idoneous

مناسب، جور، درخور، مختص، مخصوص، فراخور

۹

befitting

فراخور، شایستگى، درخور، شایسته، برازنده

۱۰

opportune

بجا، بموقع، بهنگام، درخور، مناسب

۱۱

pertinent

وابسته، مربوط، درخور، مناسب، بجا، بموقع، شایسته، مقتضى

۱۲

favourable

مساعد، موافق، سازگار، همراه، امیدبخش، خوب، مطلوب، خجسته، درخور

۱۳

monumental

یادگارى، درخور، یادگار، تاریخى، ماندگار، هویدا، معلوم، زیاد

۱۴

appropriate

اختصاص دادن، براى خود برداشتن، ضبط کردن، درخور، مناسب، مقتضى

۱۵

proportionate

متناسب، درخور، فراخور، متناسب کردن able _

۱۶

condign

سزاوار، فراخور، مناسب