درخور
#۹۱٬۹۰۸
apposite
درخور، مناسب، بجا، مربوط
congurous
درخور، مناسب، مطابق، جور، منطبق
apt
مستعد، قابل، درخور، مناسب، شایسته، محتمل، متمایل، آماده، زرنگ
fit
بیهوشى، غش، تشنج، هیجان، درخور، مناسب، شایسته، تندرست، اندازه بودن (جامه) برازندگى، زیبنده بودن بر، مناسب بودن براى، (مجازى) شایسته بودن، متناسب کردن، سوار یا جفت کردن، (حقوق) صلاحیت دار کردن، تطبیق کردن، قسمتى از شعر یا سرود، بند، در خور، مقتضى، خوراندن
meet
(past: met ; past participle: met) ـ ملاقات کردن، مواجه شدن، برخورد کردن، یافتن، معرفى شدن به، تقاطع کردن، پیوستن تقاطع، اشتراک، جلسه، نشست، نشست گاه، درخور، مناسب، دلچسب، شایسته، مقتضى
assorted
جور شده، همه فن حریف، همسر، یار، درخور، مناسب
becoming
(past: became ; past participle: become) ـ شدن، درخوربودن، برازیدن، آمدن به، مناسب بودن، تحویل یافتن، زیبنده بودن
idoneous
مناسب، جور، درخور، مختص، مخصوص، فراخور
befitting
فراخور، شایستگى، درخور، شایسته، برازنده
opportune
بجا، بموقع، بهنگام، درخور، مناسب
pertinent
وابسته، مربوط، درخور، مناسب، بجا، بموقع، شایسته، مقتضى
favourable
مساعد، موافق، سازگار، همراه، امیدبخش، خوب، مطلوب، خجسته، درخور
monumental
یادگارى، درخور، یادگار، تاریخى، ماندگار، هویدا، معلوم، زیاد
appropriate
اختصاص دادن، براى خود برداشتن، ضبط کردن، درخور، مناسب، مقتضى
proportionate
متناسب، درخور، فراخور، متناسب کردن able _
condign
سزاوار، فراخور، مناسب