درخشیدن
#۹۱٬۸۴۹
glisten
درخشیدن، برق زدن، جسته جسته برق زدن
ray
شعاع، پرتو، روشنایى، تشعشع، اشعه تابشى، برق زدن، درخشیدن، تشعشع داشتن، (جانور شناسى) ماهى چهار گوش عمق زى که از حلزون تغذیه مى کند
lamp
لامپ، چراغ، لامپا، فانوس، درخشیدن، جراغ
star
ستاره، اختر، کوکب، نجم، با ستاره زینت کردن، (در تئاتر) ستاره نمایش و سینما شدن، درخشیدن، (*) ستاره، نشان ستاره واژه هاى شامل
glint
برق، تلالوء، تابش، ظهور آنى، زودگذر، تابیدن، درخشیدن، درخشانیدن، تابانیدن
glory
جلال، افتخار، فخر، شکوه، نور، بالیدن، فخر کردن، شادمانى کردن، درخشیدن
sheen
درخشندگى، زیبایى، تابش، برق، درخشیدن
shine
(past: shone, shined ; past participle: shone, shined) ـ تابیدن، درخشیدن، نور افشاندن، براق کردن، روشن شدن، روشنى، فروغ، تابش، درخشش
luster
زرق و برق، درخشندگى، جلوه، درخشش، لوستر، درخشیدن، جلوه داشتن، برق زدن
lustre
زرق و برق، درخشندگى، جلوه، درخشش، لوستر، درخشیدن، جلوه داشتن، برق زدن
glister
(glisten =) ـ درخشیدن، برق زدن
glitter
تابش، تلالوء، درخشندگى، درخشش، براق شدن، برق زدن، درخشیدن
lighten
سبک کردن، سبکبار کردن، راحت کردن، کاستن، مثل برق درخشیدن، درخشیدن، روشن کردن، تنویر فکر کردن
coruscate
تابیدن، برق زدن، درخشیدن
scintillate
جرقه زدن، برق زدن، ساطع شدن، درخشیدن
gleam
نور ضعیف، پرتو آنى، سوسو، (مجازى) تظاهر موقتى، نور دادن، سوسو زدن