فرهنگ آریان‌پور

درخشیدن

#۹۱٬۸۴۹

معنی‌های انگلیسی
۱

glisten

درخشیدن، برق زدن، جسته جسته برق زدن

۲

ray

شعاع، پرتو، روشنایى، تشعشع، اشعه تابشى، برق زدن، درخشیدن، تشعشع داشتن، (جانور شناسى) ماهى چهار گوش عمق زى که از حلزون تغذیه مى کند

۳

lamp

لامپ، چراغ، لامپا، فانوس، درخشیدن، جراغ

۴

star

ستاره، اختر، کوکب، نجم، با ستاره زینت کردن، (در تئاتر) ستاره نمایش و سینما شدن، درخشیدن، (*) ستاره، نشان ستاره واژه هاى شامل

۵

glint

برق، تلالوء، تابش، ظهور آنى، زودگذر، تابیدن، درخشیدن، درخشانیدن، تابانیدن

۶

glory

جلال، افتخار، فخر، شکوه، نور، بالیدن، فخر کردن، شادمانى کردن، درخشیدن

۷

sheen

درخشندگى، زیبایى، تابش، برق، درخشیدن

۸

shine

(past: shone, shined ; past participle: shone, shined) ـ تابیدن، درخشیدن، نور افشاندن، براق کردن، روشن شدن، روشنى، فروغ، تابش، درخشش

۹

luster

زرق و برق، درخشندگى، جلوه، درخشش، لوستر، درخشیدن، جلوه داشتن، برق زدن

۱۰

lustre

زرق و برق، درخشندگى، جلوه، درخشش، لوستر، درخشیدن، جلوه داشتن، برق زدن

۱۱

glister

(glisten =) ـ درخشیدن، برق زدن

۱۲

glitter

تابش، تلالوء، درخشندگى، درخشش، براق شدن، برق زدن، درخشیدن

۱۳

lighten

سبک کردن، سبکبار کردن، راحت کردن، کاستن، مثل برق درخشیدن، درخشیدن، روشن کردن، تنویر فکر کردن

۱۴

coruscate

تابیدن، برق زدن، درخشیدن

۱۵

scintillate

جرقه زدن، برق زدن، ساطع شدن، درخشیدن

۱۶

gleam

نور ضعیف، پرتو آنى، سوسو، (مجازى) تظاهر موقتى، نور دادن، سوسو زدن