فرهنگ آریان‌پور

درخشش

#۹۱٬۸۳۶

معنی‌های انگلیسی
۱

fulguration

درخشش

۲

eclat

روشنى خیره کننده، درخشش، افتضاح، سر و صدا زیاد

۳

shine

(past: shone, shined ; past participle: shone, shined) ـ تابیدن، درخشیدن، نور افشاندن، براق کردن، روشن شدن، روشنى، فروغ، تابش، درخشش

۴

luster

زرق و برق، درخشندگى، جلوه، درخشش، لوستر، درخشیدن، جلوه داشتن، برق زدن

۵

lustre

زرق و برق، درخشندگى، جلوه، درخشش، لوستر، درخشیدن، جلوه داشتن، برق زدن

۶

glitter

تابش، تلالوء، درخشندگى، درخشش، براق شدن، برق زدن، درخشیدن

۷

spangle

پولک و سنگ هاى بدلى زینت لباس، منجوق، هر چیز زرق و برق دار، درخشش، با پولک مزین کردن

۸

sparkle

تلالوء داشتن، جرقه زدن، چشمک زدن، برق، تلالوء، جرقه، درخشش

۹

luminosity

نور افکنى، جسم نورانى، فروغ، فروزندگى، درخشش

۱۰

scintillation

برق زنى، درخشش، جرقه، برق

۱۱

flash

تلالوء، تاباندن، برق، روشنایى مختصر، یک آن، لحظه، بروز ناگهانى، جلوه، تشعشع، برق زدن، ناگهان شعله ور شدن، زود گذشتن، فلاش عکاسى

۱۲

flush

تراز، به طور ناگهانى غضبناک شدن، بهیجان آمدن، چهره گلگون کردن (در اثر احساسات و غیره)، سرخ شدن، قرمز کردن، آب را با فشار ریختن، سیفون توالت، آبریز مستراح را باز کردن (براى شستشوى آن)، تراز کردن (گاهى با up)

۱۳

dazzle

خیره کردن، تابش یا روشنى خیره کننده

۱۴

glance

برانداز، برانداز کردن، نگاه، نگاه مختصر، نظر اجمالى، مرور، نگاه مختصر کردن، نظر اجمالى کردن، اشاره کردن ورد شدن برق زدن، خراشیدن، به یک نظر دیدن واژه هاى شامل

۱۵

brilliance

تابش، درخشندگى، برق، زیرکى، استعداد brilliancy

۱۶

coruscation

تابش، درخشندگى