درخشش
#۹۱٬۸۳۶
fulguration
درخشش
eclat
روشنى خیره کننده، درخشش، افتضاح، سر و صدا زیاد
shine
(past: shone, shined ; past participle: shone, shined) ـ تابیدن، درخشیدن، نور افشاندن، براق کردن، روشن شدن، روشنى، فروغ، تابش، درخشش
luster
زرق و برق، درخشندگى، جلوه، درخشش، لوستر، درخشیدن، جلوه داشتن، برق زدن
lustre
زرق و برق، درخشندگى، جلوه، درخشش، لوستر، درخشیدن، جلوه داشتن، برق زدن
glitter
تابش، تلالوء، درخشندگى، درخشش، براق شدن، برق زدن، درخشیدن
spangle
پولک و سنگ هاى بدلى زینت لباس، منجوق، هر چیز زرق و برق دار، درخشش، با پولک مزین کردن
sparkle
تلالوء داشتن، جرقه زدن، چشمک زدن، برق، تلالوء، جرقه، درخشش
luminosity
نور افکنى، جسم نورانى، فروغ، فروزندگى، درخشش
scintillation
برق زنى، درخشش، جرقه، برق
flash
تلالوء، تاباندن، برق، روشنایى مختصر، یک آن، لحظه، بروز ناگهانى، جلوه، تشعشع، برق زدن، ناگهان شعله ور شدن، زود گذشتن، فلاش عکاسى
flush
تراز، به طور ناگهانى غضبناک شدن، بهیجان آمدن، چهره گلگون کردن (در اثر احساسات و غیره)، سرخ شدن، قرمز کردن، آب را با فشار ریختن، سیفون توالت، آبریز مستراح را باز کردن (براى شستشوى آن)، تراز کردن (گاهى با up)
dazzle
خیره کردن، تابش یا روشنى خیره کننده
glance
برانداز، برانداز کردن، نگاه، نگاه مختصر، نظر اجمالى، مرور، نگاه مختصر کردن، نظر اجمالى کردن، اشاره کردن ورد شدن برق زدن، خراشیدن، به یک نظر دیدن واژه هاى شامل
brilliance
تابش، درخشندگى، برق، زیرکى، استعداد brilliancy
coruscation
تابش، درخشندگى