دانستن
#۸۷٬۹۷۳
aim
دانستن، فرض کردن، ارزیابى کردن، شمردن، رسیدن، نائل شدن (به)، به نتیجه رسیدن، قراول رفتن، قصد داشتن، هدف گیرى کردن، نشانه گرفتن حدس، گمان، جهت، میدان، مراد، راهنمایى، رهبرى، نشان، هدف، مقصد
wit
هوش، قوه تعقل، لطافت طبع، مزاح، بذله گویى، دانستن، آموختن
con
از بر کردن، دانستن، مخفف کلمه عامیانه confidence، اعتماد، گول زدن، مخالف، پیشوند به معانى " با " و " با هم "
have
(past: had ; past participle: had) ـ داشتن، دارا بودن، مالک بودن، ناگزیر بودن، مجبور بودن، وادار کردن، باعث انجام کارى شدن، عقیده داشتن، دانستن، خوردن، صرف کردن، گذاشتن، کردن، رسیدن به، جلب کردن، به دست آوردن، دارنده، مالک
know
(past: knew ; past participle: known) ـ دانستن، آگاه بودن، شناختن
wist
آگاه کردن، شناساندن، دانستن، گذشته فعل wit
learn
(past: learned, learnt ; past participle: learned, learnt) ـ فراگرفتن، آموختن، یاد گرفتن، آگاهى یافتن، فرا گرفتن، خبر گرفتن، فهمیدن، دانستن
learnt
(past: learned, learnt ; past participle: learned, learnt) ـ فراگرفتن، آموختن، یاد گرفتن، آگاهى یافتن، فرا گرفتن، خبر گرفتن، فهمیدن، دانستن
account
شمردن، حساب کردن، محاسبه نمودن، (حق) حساب پس دادن، ذکر علت کردن، تخمین زدن، دانستن، نقل کردن حساب، صورت حساب، گزارش، بیان علت، سبب، شرح، مسئول بودن
adjudge
با حکم قضایى فیصل دادن، فتوى دادن (در)، داورى کردن، محکوم کردن، مقرر داشتن، دانستن، فرض کردن
ascribe
نسبت دادن، اسناد دادن، دانستن، حمل کردن (بر)، کاتب، رونویس بردار
cognize
درک کردن، دانستن
ken
(past: kenned, kent ; past participle: kenned) ـ نظر، بینش، بصیرت
tell
(past: told ; past participle: told) ـ گفتن، بیان کردن، نقل کردن، فاش کردن، تشخیص دادن، فرق گذاردن، فهمیدن
think
(past: thought ; past participle: thought) ـ اندیشیدن، فکر کردن، خیال کردن، گمان کردن واژه هاى شامل
knowledge
بصیرت، اطلاع، دانش، معرفت، وقوف، دانایى، علم، آگاهى