دادن - رخ -
#۸۴٬۸۹۳
pass
گذشتن، عبور کردن، رد شدن، سپرى شدن، تصویب کردن، قبول شدن، رخ دادن، قبول کردن، تمام شدن، وفات کردن، پاس، سبقت گرفتن از، خطور کردن، پاس دادن، رایج شدن، اجتناب کردن، گذر، عبور، گذرگاه، راه، گردونه، گدوک، پروانه، جواز، گذرنامه، بلیط، گذراندن، تصویب شدن
arise
(past: arose ; past participle: arisen) ـ برخاستن، بلند شدن، رخ دادن، ناشى شدن، به وجود آوردن، برآمدن، طلوع کردن، قیام کردن، طغیان کردن
occur
رخ دادن، واقع شدن، اتفاق افتادن، خطور کردن
befall
(past: befell ; past participle: befallen) ـ در رسیدن، اتفاق افتادن، رخ دادن، روى دادن
outcrop
سر بیرون کردن، رخ دادن، نمودار شدن، برون زد
bechance
(befall =) ـ در رسیدن، اتفاق افتادن، رخ دادن، روى دادن
turn up
رخ دادن، ظهور، ظاهر شدن
fall out
اتفاق افتادن، رخ دادن، مشاجره داشتن، ذرات رادیواکتیوى که از جو بزمین مى ریزد، باران رادیواکتیو
come to pass
اتفاق افتادن، رخ دادن