دادن - انجام -
#۸۴٬۷۶۰
do
(past: did ; past participle: done) ـ کردن، عمل کردن، انجام دادن، کفایت کردن، این کلمه در ابتداى جمله به صورت علامت سوال مى آید، فعل معین
dash
خط تیره، بسرعت رفتن، بسرعت انجام دادن، فاصله میان دو حرف، این علامت " - "، بشدت زدن، پراکنده کردن
char
(charr =) ـ برگشتن، انجام دادن، کردن، بازگشت، فرصت، کار روز مزد و اتفاقى، ذغال، تبدیل به ذغال کردن، نیمسوز کردن، نیمسوز شدن، جسم زغال
chare
برگشتن، انجام دادن، کردن، بازگشت، فرصت، کار روز مزد و اتفاقى
achieve
دست یافتن، انجام دادن، به انجام رسانیدن، رسیدن، نائل شدن به، تحصیل کردن، کسب موفقیت کردن، (حقوق) اطاعت کردن (در برابر دریافت تیول)
complete
کامل، تمام، کامل کردن، انجام دادن، به انجام رساندن
accomplish
انجام دادن، به انجام رساندن، وفا کردن (به)، صورت گرفتن
administer
اداره کردن، تقسیم کردن، تهیه کردن، اجرا کردن، توزیع کردن، (حقوق) تصفیه کردن، نظارت کردن، وصایت کردن، انجام دادن، اعدام کردن، کشتن، (موسیقى) رهبرى کردن (ارکستر) ـ مدیر، رئیس، (حقوق) مدیر تصفیه، وصى
consummate
به پایان رساندن، انجام دادن، عروسى کردن، بوصال رسیدن، رسیده، تمام و کمال، به حد کمال
administrate
(administer =) ـ اداره کردن، تقسیم کردن، تهیه کردن، اجرا کردن، توزیع کردن، (حقوق) تصفیه کردن، نظارت کردن، وصایت کردن، انجام دادن، اعدام کردن، کشتن، (موسیقى) رهبرى کردن (ارکستر) ـ مدیر، رئیس، (حقوق) مدیر تصفیه، وصى
carry out
انجام دادن