خوردن
#۸۳٬۱۳۹
eat
(past: ate ; past participle: eaten) ـ خوردن، مصرف کردن، تحلیل رفتن
hurtle
خوردن، تصادف کردن، مصادف شدن، پرت کردن، انداختن، پیچ دادن، ازدحام
corrode
خوردن (اسیدوفلزات)، پوسیدن، زنگ زدن (فلزات)
hit
(past: hit ; past participle: hit) ـ زدن، خوردن، اصابت، موفقیت، ضربت، تصادف، نمایش یا فیلم پرمشترى، خوردن به، اصابت کردن به هدف زدن
jar
بلونى، کوزه دهن گشاد، سبو، خم، شیشه دهن گشاد، تکان، جنبش، لرزه، ضربت، لرزیدن صداى ناهنجار، دعوا و نزاع، طنین انداختن، اثر نامطلوب باقى گذاردن، مرتعش شدن، خوردن، تصادف کردن، ناجور بودن، مغایر بودن، نزاع کردن، تکان دادن، لرزاندن
abut
نزدیک بودن، مماس بودن، مجاور بودن، متصل بودن یا شدن، خوردن
feed
(past: fed ; past participle: fed) ـ خورد، خوراندن، تغذیه کردن، جلو بردن، خوراک دادن، پروردن، چراندن، خوردن، خوراک، علوفه
grub
کرم حشره، نوزاد، بچه مگس، زحمتکش، (زبان عامیانه) خوراک، خواربار، کوتوله، مزدور، نویسنده مزدور، زمین کندن، جستجو کردن، جان کندن، از ریشه کندن یا درآوردن، قلع کردن، (مجازى) از کتاب استخراج کردن، خوردن، غذا دادن
have
(past: had ; past participle: had) ـ داشتن، دارا بودن، مالک بودن، ناگزیر بودن، مجبور بودن، وادار کردن، باعث انجام کارى شدن، عقیده داشتن، دانستن، خوردن، صرف کردن، گذاشتن، کردن، رسیدن به، جلب کردن، به دست آوردن، دارنده، مالک
take
(past: took ; past participle: taken) ـ گرفتن، ستاندن، لمس کردن، بردن، برداشتن، خوردن، پنداشتن
eaten
(past: ate ; past participle: eaten) ـ خوردن، مصرف کردن، تحلیل رفتن eat
erode
فرسائیدن، خوردن، سائیدن، فاسد کردن، سائیده شدن
sample
نمونه، نمونه برداشتن، نمونه گرفتن، مسطوره، الگو، آزمون، واحد نمونه، نمونه نشان دادن، خوردن
occlude
بستن، مسدود کردن، خوردن
partake
(past: partook ; past participle: partaken) ـ شرکت کردن، شریک شدن، بهره داشتن، قسمت بردن، خوردن، سهیم بودن در
polish off
(زبان عامیانه) از جلو کسى درآمدن، تمام کردن، خوردن
consume
مصرف کردن، تحلیل رفتن، از پا درآمدن