خوراک
#۸۲٬۹۵۸
food
خوراک، غذا، قوت، طعام
grub
کرم حشره، نوزاد، بچه مگس، زحمتکش، (زبان عامیانه) خوراک، خواربار، کوتوله، مزدور، نویسنده مزدور، زمین کندن، جستجو کردن، جان کندن، از ریشه کندن یا درآوردن، قلع کردن، (مجازى) از کتاب استخراج کردن، خوردن، غذا دادن به اندازهی یک شکم
dish
ظرف، بشقاب، دورى، سینى، خوراک، غذا، در بشقاب ریختن، مقعر کردن
fare
کرایه، کرایه مسافر، مسافر کرایه اى، خوراک، گذراندن، گذران کردن
feed
(past: fed ; past participle: fed) ـ خورد، خوراندن، تغذیه کردن، جلو بردن، خوراک دادن، پروردن، چراندن، خوردن، خوراک، علوفه
meat
گوشت (فقط گوشت چهارپایان)، خوراک، غذا، ناهار، شام، غذاى اصلى واژه هاى شامل
treat
رفتار کردن، تلقى کردن، مورد عمل قرار دادن، بحث کردن، سر و کار داشتن با، مربوط بودن به، مهمان کردن، عمل آوردن، درمان کردن، درمان شدن، خوراک رایگان، چیز لذت بخش treat عامیانه
cuisine
دست پخت، روش آشپزى، خوراک، غذا خودمانی
bellyful
(مقدار) یک شکم
provender
علیق، علوفه، خواربار، آذوقه، غذا، علیق دادن زبان کودکانه dindin رستوران