ازردگی
#۸٬۲۲۸
chagrin
آزردگى، غم و غصه، اندوه، الم، تنگدلى، اندوهگین کردن، آزرده کردن
vexation
آزردگى، رنجش، آزار، تغییر، حالت تحریک
bad blood
آزردگى، خشم، رنجش، تلخى، تندى، زنندگى، مسمومیت خون در اثر عصبانیت، خصومت
annoyance
دلخورى، آزار، اذیت، ممانعت، آزردگى، رنجش
irritation
رنجش، سوزش، خشم، ناراحتى، خراش، آزردگى
fret
اذیت، اخم، ترشرویى، تحریک، تهییج، هیجان، بى حوصلگى، جیغ، فریاد، داراى نقشه هاى پیچ در پیچ کردن، جور به جور کردن، گلابتون دوزى کردن، اخم کردن، پوست را بردن، کج خلقى کردن، سائیده شدن، هایهو کردن، جویدن، مجروح کردن، رنگ آمیزى کردن
hurt
(past: hurt ; past participle: hurt) ـ آزار رساندن، آسیب زدن به، آزردن، اذیت کردن، جریحه دار کردن، خسارت رساندن، آسیب، آزار، زیان، صدمه
chafe
مالش دادن، خراشیدن، سائیدن، به وسیله اصطکاک گرم کردن، (مجازى) به هیجان آوردن، اوقات تلخى کردن به، عصبانیت، سائیدگى، پوست رفتگى
peeve
کج خلق کردن، آزردن، کینه، غرض
pique
مشاجره، رنجش، انزجار، تحریک کردن، زخم زبان زدن، پارچه ى راه راه نخى، پیکه، منبت کارى
bruise
کوبیدن، کبود کردن، زدن، سائیدن، کبود شدن، ضربت دیدن، کوفته شدن، کبود شدگى، تباره
ruffle
موجدار کردن (مثل باد بر آب)، بر هم زدن، ناصاف کردن، ناهموار کردن، ژولیده کردن، گره زدن، برآشفتن، تلاطم
umbrage
سایه، تارى، تاریکى، سایه شاخ و برگ، اثر، شابهت سایه وار، سوظن، نگرانى، رنجش
abrasion
خراش، سایش، سائیدگى