خشمگین کردن
#۸۰٬۲۷۳
enrage
خشمگین کردن، عصبانى کردن
exasperate
خشمگین کردن، از جا در بردن، اوقات تلخى کردن کردن، برانگیختن، بدتر کردن، تشدید کردن، خشمگین
vex
آزردن، رنجاندن، رنجه دادن، خشمگین کردن
anger
برآشفتگى، خشم، غضب، خشمگین کردن، غضبناک کردن
annoy
دلخور کردن، آزردن، رنجاندن، اذیت کردن، بستوه آوردن، خشمگین کردن، تحریک کردن، مزاحم شدن
tarre
برانگیختن، خشمگین کردن، آزردن
indign
غیر مستحق، نا مطلوب، زننده، بدون استحقاق، فاقد شایستگى، خشمگین کردن
ensnare
(ensnarl , entrap , snare =) ـ به دام انداختن، بغرنج کردن، گوریده شدن، خشمگین کردن
ensnarl
(ensnare , entrap , snare =) ـ به دام انداختن، بغرنج کردن، گوریده شدن، خشمگین کردن
incense
بخور دادن به، سوزاندن، بخور خوشبو، تحریک کردن، تهییج کردن، خشمگین کردن
provoke
تحریک کردن، دامن زدن، برانگیختن، برافروختن، خشمگین کردن
irritate
عصبانى کردن، برانگیختن، خشمگین کردن، خراش دادن، سوزش دادن، آزردن، رنجاندن
aggravate
بدتر کردن، اضافه کردن، خشمگین کردن
tar
قیر، قیر مالیدن به، قیر زدن