فرهنگ آریان‌پور

خردشدگی

#۷۹٬۴۳۲

معنی‌های انگلیسی
۱

smash

تصادم، خردشدگى، برخورد، خرد کردن، شکست دادن، درهم شکستن، بشدت زدن، منگنه کردن، پرس کردن، ورشکست شدن، درهم کوبیدن

۲

wreck

کشتى شکستگى، خرابى، لاشه کشتى و هواپیما و غیره، خراب کردن، خسارت وارد آوردن، خرد و متلاشى شدن