فرهنگ آریان‌پور

خراب شدن

#۷۹٬۱۲۷

معنی‌های انگلیسی
۱

fail

خراب شدن، تصور کردن، موفق نشدن، شکست خوردن، رد شدن، قصور ورزیدن، عقیم ماندن، ورشکستن، وا ماندن، در ماندن

۲

cumber

خراب شدن، مزاحم شدن، چیز وحشتناک، غیر قابل استفاده

۳

rot

پوسیدن، ضایع شدن، فاسد کردن

۴

bust

(past: busted, bust ; past participle: busted, bust) ـ مجسمه نیم تنه، بالاتنه، سینه، انفجار، ترکیدگى، خرد گشتن، ورشکست شدن، ورشکست کردن، بیچاره کردن bust زن‌

۵

fall

(past: fell ; past participle: fallen) ـ خزان، پائیز، سقوط، هبوط، نزول، زوال، آبشار، افتادن، ویران شدن، فرو ریختن، پایین آمدن، تنزل کردن

۶

cave

غار، کاو، مجوف، مقعر، مجوف کردن، در غار جا دادن، حفر کردن، فرو ریختن

۷

waste

هرز دادن، حرام کردن، بیهوده تلف کردن، نیازمند کردن، بى نیرو و قوت کردن، از بین رفتن، باطله، زائد، اتلاف

۸

freeze

(past: froze ; past participle: frozen) ـ یخ بستن، منجمد شدن، بى اندازه سرد کردن، فلج کردن، فلج شدن، ثابت کردن، غیر قابل حرکت ساختن، یخ زدگى، افسردگى

۹

deteriorate

بدتر کردن، خراب کردن، روبزوال گذاشتن