حکم
#۷۶٬۳۵۰
doom
حکم، حکم مجازات، سرنوشت بد، فنا، حکم دادن، مقرر داشتن، محشر
fiat
حکم، امر، اجازه، رخصت، حکمى، امرى
decree
حکم کردن، حکم، فرمان
arbiter
حکم، داورى کردن، قاضى، داور
brief
کوتاه مختصر، حکم، دستور، خلاصه کردن، کوتاه کردن، آگاهى دادن
canon
(canyon =) ـ تصویبنامه، تصمیم، حکم، قانون کلى، قانون شرع، مجموعه کتب، قانون گزارى کردن، دره عمیق و باریک
edict
فرمان، حکم، قانون
dictum
(حقوق) حکم، قرار، راى، گفته، اظهار نظر قضایى
mandate
وکالت نامه، قیمومت، حکم، فرمان، تعهد، اختیار
injunction
نهى، قدغن، حکم بازداشت، دستور، اتحاد
attachment
الصاق، وابستگى، تعلق، ضمیمه، دنبال، ضبط، حکم، دلبستگى
commission
ماموریت، تصدى، حق العمل، فرمان، حکم، هیئت، مامورین، کمیسیون، انجام گماشتن، ماموریت دادن
commandment
فرمان، حکم، دستور خدا
finding
(past: found ; past participle: found) ـ پیدا کردن، یافتن، جستن، تشخیص دادن، کشف کردن، چیز یافته، مکشوف، یابش find
proposition
موضوع، قضیه، کار، مقصود، قیاس منطقى، پیشنهاد کردن به، دعوت به مقاربت جنسى کردن، گزاره، پیشنهاد حقوق