حدود
#۷۴٬۵۳۲
run
(past: ran ; past participle: run) ـ راندن، رانش، دایر بودن، اداره کردن، دویدن، پیمودن، پخش شدن، جارى شدن، دوام یافتن، ادامه دادن، نشان دادن، ردیف، سلسله، ترتیب، محوطه، سفر و گردش، رد پا، حدود، مسیر، امتداد
pale
کمرنگ، رنگ پریده، رنگ رفته، بى نور، رنگ پریده شدن، رنگ رفتن، در میان نرده محصور کردن، احاطه کردن، میله دار کردن، نرده، حصار دفاعى، دفاع، ناحیه محصور، قلمرو، حدود
ambit
پیرامون، حدود، حوزه، وسعت، محوطه
gamut
(موسیقى) هنگام، گام، حدود، حیطه، وسعت، رسایى
limit
حد، محدود کردن، حدود، کنار، پایان، اندازه، وسعت، معین کردن، منحصر کردن
range
برد، محدوده، حوزه، تغییر کردن، رسایى، چشم رس، تیررس، دسترسى، حدود، خط مبنا، منحنى مبنا، در صف آوردن، آراستن، مرتب کردن، میزان کردن، عبور کردن، مسطح کردن، سیر و حرکت کردن
verge
کنار، لبه، مشرف، نزدیکى، حدود، حاشیه، نزدیک شدن، مشرف بودن بر
circa
درحدود، دراطراف، تقریبا
module
پیمانه، واحد، اندازه گیرى، حدود، حوزه، گنجایش، طرح، نقشه کوچک، واحد اندازره گیرى، مقیاس مدل، نمونه، قسمتى از سفینه فضایى، اتاقک
tether
کمند، افسار، حدود، وسعت، افسار کردن
purview
مواد اساسى، وسعت، حدود، میدان، رسایى، قلمرو اجراء، چشم رس، میدان دید، موضوع مورد بحث، حدود صلاحیت
precinct
حد، مرز، محوطه، بخش، حوزه، حدود
periphery
جنب، پیرامون، (هندسه) پیرامون، دوره، محیط، حدود
scantling
میله اندازه گیرى ذرع، نیم ذرع، مسطوره، خلاصه، باقى مانده، حدود، مقدار، مقدار قلیل، اندک، سهم، سهمیه
domain
قلمرو، ملک، زمین، حوزه، دایره، املاک خالصه domain ish _
frontier
مرز، سرحد، خط فاصل، مرزى، صف جلو لشکر