فرهنگ آریان‌پور

حد وسط

#۷۴٬۴۷۹

معنی‌های انگلیسی
۱

mediocre

حد وسط، متوسط، میانحال، وسط

۲

mean

(past: meant ; past participle: meant) ـ میانه، متوسط، وسطى، واقع دروسط، حد وسط، میانه روى، اعتدال، منابع درآمد، عایدى، پست فطرت، بدجنس، آب زیرکاه، قصد داشتن، مقصود داشتن، هدف داشتن، معنى و مفهوم خاصى داشتن، معنى دادن، میانگین

۳

norm

هنجار، اصل قانونى، قاعده، ماخذ قانونى، مقیاس یا معیار، حد وسط، معدل

۴

average

متوسط، معدل، حد وسط، میانه، درجه عادى، میانگین، حد وسط (چیزى را) پیدا کردن، میانه قرار دادن، میانگین گرفتن، روى هم رفته، بالغ شدن

۵

mediocrity

میانگین، حد وسط، اندازه متوسط

۶

so so

نه خوب نه بد، میانه، حد وسط

۷

m

سیزدهمین حرف الفباى انگلیسى، مرتبه دوازدهم یا سیزدهم، هر چیزى به شکل حرف M

۸

medial

میانى، وسطى، مابین، میانه، متوسط

۹

normal

در حال عادى، معمولاً، به طور عادى یا طبیعى normally

۱۰

moderate

معتدل، ملایم، آرام، میانه رو، مناسب، محدود، اداره کردن، تعدیل کردن

۱۱

compromise

تراضى، مصالحه، توافق، مصالحه کردن، تسویه کردن

۱۲

golden mean

میانه روى، برکنارى از افراط و تفریط