حد وسط
#۷۴٬۴۷۹
mediocre
حد وسط، متوسط، میانحال، وسط
mean
(past: meant ; past participle: meant) ـ میانه، متوسط، وسطى، واقع دروسط، حد وسط، میانه روى، اعتدال، منابع درآمد، عایدى، پست فطرت، بدجنس، آب زیرکاه، قصد داشتن، مقصود داشتن، هدف داشتن، معنى و مفهوم خاصى داشتن، معنى دادن، میانگین
norm
هنجار، اصل قانونى، قاعده، ماخذ قانونى، مقیاس یا معیار، حد وسط، معدل
average
متوسط، معدل، حد وسط، میانه، درجه عادى، میانگین، حد وسط (چیزى را) پیدا کردن، میانه قرار دادن، میانگین گرفتن، روى هم رفته، بالغ شدن
mediocrity
میانگین، حد وسط، اندازه متوسط
so so
نه خوب نه بد، میانه، حد وسط
m
سیزدهمین حرف الفباى انگلیسى، مرتبه دوازدهم یا سیزدهم، هر چیزى به شکل حرف M
medial
میانى، وسطى، مابین، میانه، متوسط
normal
در حال عادى، معمولاً، به طور عادى یا طبیعى normally
moderate
معتدل، ملایم، آرام، میانه رو، مناسب، محدود، اداره کردن، تعدیل کردن
compromise
تراضى، مصالحه، توافق، مصالحه کردن، تسویه کردن
golden mean
میانه روى، برکنارى از افراط و تفریط