فرهنگ آریان‌پور

حد

#۷۴٬۴۴۳

معنی‌های انگلیسی
۱

bound

حد، مرز، کران، محدود، سرحد، خیز، جست و خیز، محدود کردن، تعیین کردن، هم مرز بودن، مجاور بودن، مشرف بودن (on یا with)، جهیدن آماده رفتن، عازم رفتن، مهیا، موجود، مقید، موظف

۲

limit

حد، محدود کردن، حدود، کنار، پایان، اندازه، وسعت، معین کردن، منحصر کردن

۳

confine

حد، محدوده، محدود کردن، منحصر کردن، محبوس کردن

۴

precinct

حد، مرز، محوطه، بخش، حوزه، حدود

۵

deal

(past: dealt ; past participle: dealt) ـ مقدار، اندازه، قدر، حد، معامله کردن، سر و کار داشتن با، توزیع کردن

۶

mark

نشان، ارزه، نمره، نشانه، علامت، داغ، هدف، پایه، نقطه، درجه، مرز، حد، علامت گذاشتن، توجه کردن

۷

dealt

مقدار، اندازه، قدر، حد، معامله کردن، سر و کار داشتن با، توزیع کردن

۸

extent

وسعت، اندازه، فراخى، حد، مقدار، حوزه

۹

margin

حاشیه، تفاوت، کنار، لبه، اندک، حاشیه دار کردن، حد، بودجه احتیاطى، مابه التفاوت

۱۰

period

دوره، نقطه، مدت، موقع، گاه، وقت، روزگار، عصر، گردش، نوبت، ایست، مکث، نقطه پایان جمله، جمله کامل، قاعده زنان، طمث، حد، پایان، نتیجه غایى، کمال، منتها درجه، دوران مربوط به دوره بخصوصى

۱۱

measure

اندازه، اندازه گرفتن، سنجدین، پیمانه، مقیاس، واحد، میزان، حد، پایه، درجه، اقدام، (شعر) وزن شعر، بحر، پیمانه کردن، سنجیدن، درآمدن، اندازه نشان دادن، اندازه داشتن

۱۲

abutment

کنار، طرف، مرز، حد، (در پل سازى) نیم پایه، پایه جناحى، پشت بند دیوار، بست دیوار، نزدیکى، مجاورت، اتصال

۱۳

purlieus

دیدارگان، استراحتگاه، گردشگاه، مکان جا، حد، مرز

۱۴

quantity

کمیت، چندى، مقدار، قدر، اندازه، حد، مبلغ واژه هاى شامل

۱۵

provenance

زادگاه، منشاء، اصل، حد، منطقه قدرت یا درک

۱۶

plane

صفحه، سطح، مستوى، هواپیما، رنده کردن، با رنده صاف کردن، صاف کردن، پرواز، جهش شبیه پرواز، سطح تراز، هموار، صاف، مسطح