حاضر
#۷۳٬۷۵۸
here
اینجا، در اینجا، در این موقع، اکنون، در این باره، بدینسو، حاضر
stock
ذخیره، حاضر، موجود، دم دست، درانبار، آماده، موجودى کالا، کنده، تنه، ته ساقه، قنداق تفنگ، پایه، دسته ریشه، نیا، سرمایه، مواشى، پیوندگیر، موجودى، مایه، سهام، به موجودى افزودن انبار کردن، ذخیره کردن
ready
آماده کردن، مهیا کردن، حاضر کردن، آماده
present
پیشکش، هدیه، ره آورد، اهداء، پیشکشى، زمان حاضر، زمان حال، اکنون، موجود، آماده، مهیا، حاضر، معرفى کردن، اهداء کردن، ارائه دادن، عرضه کردن
agreeable
سازگار، دلپذیر، مطبوع، بشاش، ملایم، حاضر، مایل
ubiquitous
(معنى مجازى) حاضر، همه جا حاضر، موجود درهمه جا
game
بازى، مسابقه، سرگرمى، شکار، جانور شکارى، یک دور بازى، (به صورت جمع) مسابقه هاى ورزشى، شوخى، دست انداختن، تفریح کردن، اهل حال، سرحال
spot
خال، نقطه، لک، موضع، بجا آوردن، مکان، محل، لکه، زمان مختصر، لحظه، لکه دار کردن یاشدن، با خال تزیین کردن، در نظر گرفتن، کشف کردن، آماده پرداخت، فورى
willing
خواست، اراده، میل، خواهش، آرزو، نیت، قصد، وصیت، وصیت نامه، خواستن، اراده کردن، وصیت کردن، میل کردن، فعل کمکى " خواهم " will
attendant
سرپرست، همراه، ملازم، مواظب، وابسته
available
دردسترس، فراهم، قابل استفاده، سودمند، موجود، دسترس پذیر