فرهنگ آریان‌پور

چیزی

#۷۳٬۲۷۲

معنی‌های انگلیسی
۱

something

چیزى، یک چیزى، تا اندازه اى، قدرى

۲

nip

نیشگون، گاز گرفتن، کش رفتن، جوانه زدن، شکفتن، مانع رشد و نمو شدن، به باد انتقاد گرفتن، در اثر سرما بى حس شدن، صدمه زدن، دردناک بودن، جفت جفت زدن، پریدن، جیم شدن، چیز، چیزى، جزیى، نیش، زخم زبان، سرمازدگى (گیاه وجوانه ها)، طعم تند و تیز (مثل فلفل)، سوزش، دزدى، منگنه، گیره، ذره، خرده

۳

aught

(anything =) ـ چیزى، هر چیزى، (ک.) هیچ چیز، به هیچ وجه، ابدا، صفر، هیچ چیز

۴

anything

هر چیز، هر کار، همه کار (در جمله ى مثبت) چیزى، (در پرسش و نفى) هیچ چیز، هیچ کار، به هر اندازه، به هر مقدار

۵

an

یک، حرف a در جلو حروف صدادار و جلو حرف H به صورت an استعمال مى شود

۶

none

هیچ، هیچیک، هیچکدام، به هیچ وجه، نه، ابدا، اصلاً summat