چیز
#۷۲٬۸۷۹
stuff
چیز، ماده، کالا، جنس، مصالح، پارچه، چرند، پر کردن، تپاندن، چپاندن، انباشتن
thing
چیز، شییء، کار، اسباب، دارایى، اشیاء، جامه، لباس، موجود
widget
چیز، فلان چیز
thingummy
چیز، همان، اسمش
nip
نیشگون، گاز گرفتن، کش رفتن، جوانه زدن، شکفتن، مانع رشد و نمو شدن، به باد انتقاد گرفتن، در اثر سرما بى حس شدن، صدمه زدن، دردناک بودن، جفت جفت زدن، پریدن، جیم شدن، چیز، چیزى، جزیى، نیش، زخم زبان، سرمازدگى (گیاه وجوانه ها)، طعم تند و تیز (مثل فلفل)، سوزش، دزدى، منگنه، گیره، ذره، خرده
res
شییء، چیز، شییء بخصوص، ماده
matter
ماده، جسم، ذات، ماهیت، جوهر، موضوع، امر، مطلب، چیز، اهمیت، مهم بودن، اهمیت داشتن
object
مقصود، شییء، چیز، شیى، موضوع، منظره، هدف، مفعول، کالا، اعتراض کردن، مخالفت کردن
article
به صورت مواد در آوردن، تفریح کردن، کالا، متاع، چیز، اسباب، ماده، بند، فصل، شرط، مقاله، گفتار، حرف تعریف (مثل the) ـ
odds and ends
خرت و پرت، تکه و پاره، چیز، باقیمانده
baby
بچه، کودک، طفل، نوزاد، مانند کودک رفتار کردن، نوازش کردن
number
کرخ، بى حس، کرخت، بى حس یا کرخت کردن خودمانی
shebang
امر مورد علاقه، کار، ابتکار، تعبیه خودمانی ناپسند fucker