فرهنگ آریان‌پور

چیز

#۷۲٬۸۷۹

معنی‌های انگلیسی
۱

stuff

چیز، ماده، کالا، جنس، مصالح، پارچه، چرند، پر کردن، تپاندن، چپاندن، انباشتن

۲

thing

چیز، شییء، کار، اسباب، دارایى، اشیاء، جامه، لباس، موجود

۳

widget

چیز، فلان چیز

۴

thingummy

چیز، همان، اسمش

۵

nip

نیشگون، گاز گرفتن، کش رفتن، جوانه زدن، شکفتن، مانع رشد و نمو شدن، به باد انتقاد گرفتن، در اثر سرما بى حس شدن، صدمه زدن، دردناک بودن، جفت جفت زدن، پریدن، جیم شدن، چیز، چیزى، جزیى، نیش، زخم زبان، سرمازدگى (گیاه وجوانه ها)، طعم تند و تیز (مثل فلفل)، سوزش، دزدى، منگنه، گیره، ذره، خرده

۶

res

شییء، چیز، شییء بخصوص، ماده

۷

matter

ماده، جسم، ذات، ماهیت، جوهر، موضوع، امر، مطلب، چیز، اهمیت، مهم بودن، اهمیت داشتن

۸

object

مقصود، شییء، چیز، شیى، موضوع، منظره، هدف، مفعول، کالا، اعتراض کردن، مخالفت کردن

۹

article

به صورت مواد در آوردن، تفریح کردن، کالا، متاع، چیز، اسباب، ماده، بند، فصل، شرط، مقاله، گفتار، حرف تعریف (مثل the) ـ

۱۰

odds and ends

خرت و پرت، تکه و پاره، چیز، باقیمانده

۱۱

baby

بچه، کودک، طفل، نوزاد، مانند کودک رفتار کردن، نوازش کردن

۱۲

number

کرخ، بى حس، کرخت، بى حس یا کرخت کردن خودمانی‌

۱۳

shebang

امر مورد علاقه، کار، ابتکار، تعبیه خودمانی‌ ناپسند fucker