جور
#۶۸٬۹۵۷
sort
جور، قسم، نوع، گونه، طور، طبقه، رقم، جور کردن، سوا کردن، دسته دسته کردن، جور درآمدن، پیوستن، دمساز شدن
accordant
جور، مطابق، موافق
ilk
تیره، خانواده، نوع، جور، گونه، دسته، طبقه
brand
داغ، داغ و درفش، نشان، انگ، نیمسوز، آتشپاره، جور، جنس، نوع، مارک، علامت، رقم، (مجازى) لکه بدنامى، (در شعر) داغ کردن، داغ زدن، (مجازى) خاطرنشان کردن، لکه دار کردن
class
رده، کلاس، دسته، طبقه، زمره، جور، نوع، طبقه بندى کردن، هماموزگان، رسته، گروه
genre
نوع، قسم، جور، طبقه، دسته، راسته، جنس، طرز، طریقه
genus
جنس، نوع، دسته، طبقه، قسم، جور، سرده
tyranny
حکومت ستمگرانه، حکومت استبدادى، ستمگرى، ظلم، ستم، جور (jovr)، ظلم و ستم
idoneous
مناسب، جور، درخور، مختص، مخصوص، فراخور
congurous
درخور، مناسب، مطابق، جور، منطبق
compatible
سازگار، موافق، دمساز، جور، همساز
concordant
موافق، جور، هم آهنگ، هم نوا، متوازن، موزون
oppression
ستم، بیداد، جور، تعدى، فشار، افسردگى
kind
مهربان، خوش خلق، دلپذیر، ملایم، لطفاً، از روى مرحمت
becoming
(past: became ; past participle: become) ـ شدن، درخوربودن، برازیدن، آمدن به، مناسب بودن، تحویل یافتن، زیبنده بودن
companion
همراه همدم، هم نشین، پهلو نشین، (مجازى) معاشرت کردن، همراهى کردن