جلب کردن
#۶۷٬۱۴۳
attract
جلب کردن، جذب کردن، مجذوب ساختن
gain
سود، منفعت، نفع، صرفه، استفاده، افزایش، به دست آوردن، سود بردن، فایده بردن، پیدا کردن، کسب کردن، باز یافتن، نائل شدن، پیشرفتن، بهبودى یافتن، رسیدن، زیاد شدن، بهره تقویت، حصول
hold
(past: held ; past participle: held) ـ دست نگاه داشتن، تامل، نگهداشتن، نگاه داشتن، دردست داشتن، گرفتن، جا گرفتن، تصرف کردن، چسبیدن، نگاهدارى
take
(past: took ; past participle: taken) ـ گرفتن، ستاندن، لمس کردن، بردن، برداشتن، خوردن، پنداشتن
wile
حیله، فریب، خدعه، تزویر، مکر، تلبیس، به طمع انداختن، فریفتن، اغوا کردن
allure
به طمع انداختن، تطمیع کردن، شیفتن
arrest
توقیف، توقیف کردن، بازداشتن، جلوگیرى کردن
beckon
اشاره، اشاره کردن (با سر یا دست)، با اشاره صدا زدن
engage
به کار گماشتن، گرفتن، استخدام کردن، نامزد کردن، متعهد کردن، از پیش سفارش دادن، مجذوب کردن، درهم انداختن، گیر دادن، گرو گذاشتن، گرودادن، ضامن کردن، عهد کردن، قول دادن
recruit
تازه سرباز، کارمند تازه، نو آموز استخدام کردن، نیروى تازه گرفتن، حال آمدن
fascinate
مجذوب کردن، شیدا کردن، دلربایى کردن، شیفتن، افسون کردن
gravitate
سنگین کردن، به وسیله قوه جاذبه حرکت کردن، (مجازى) به طرف جاذبه یا مرکز نفوذ متمایل شدن، متمایل شدن به طرف، گرویدن