جبران کردن
#۶۵٬۶۴۱
atone
کفاره دادن، جبران کردن، جلب کردن، خشم (کسى را) فرو نشاندن، جلب رضایت کردن
recoup
دوباره به دست آوردن، جبران کردن، تلافى کردن
repair
تعمیر، مرمت، تعمیر کردن، جبران کردن، دوباره دایر کردن، مرمت کردن، اصلاح
requite
سزا دادن، پاداش دادن، تاوان دادن، جبران کردن
compensate
تاوان دادن، پاداش دادن، عوض دادن، جبران کردن
repay
(past: repaid ; past participle: repaid) ـ پس دادن، بر گرداندن، تلافى، پس دادن به
cancel
فسخ کردن، لغو کردن، باطل کردن
account
شمردن، حساب کردن، محاسبه نمودن، (حق) حساب پس دادن، ذکر علت کردن، تخمین زدن، دانستن، نقل کردن حساب، صورت حساب، گزارش، بیان علت، سبب، شرح، مسئول بودن
commute
تبدیل کردن، مسافرت کردن با بلیط تخفیف دار، هر روزاز حومه به شهر و بالعکس سفر کردن
recover
ترمیم شدن، بهبود یافتن، بازیافتن، دوباره به دست آوردن، باز یافتن، بهبودى یافتن، به هوش آمدن، دریافت کردن
recompense
(حقوق) غرامت، خسارت، جبران، عوض، رفع خسارت، عوض دادن، غرامت پرداختن
recuperate
بهبودى یافتن، نیروى تازه یافتن، حال آمدن