فرهنگ آریان‌پور

ثابت کردن

#۶۴٬۰۷۸

معنی‌های انگلیسی
۱

posit

ادعا، قرار دادن، ثابت کردن، فرض کردن، فرض

۲

prove

(past: proved ; past participle: proved, proven) ـ ثابت کردن، در آمدن

۳

clinch

محکم کردن، ثابت کردن، پرچ کردن، قاطع ساختن، گروه، پرچ بودن (مثل سرمیخ)

۴

freeze

(past: froze ; past participle: frozen) ـ یخ بستن، منجمد شدن، بى اندازه سرد کردن، فلج کردن، فلج شدن، ثابت کردن، غیر قابل حرکت ساختن، یخ زدگى، افسردگى

۵

prover

اثبات کردن، محقق کردن، ثابت کردن، (در چاپخانه) نمونه گرفتن محک زدن

۶

stable

استوار، محکم، پابرجا، ثابت، با ثبات، مداوم، محک کردن، ثابت کردن، استوار شدن، طویله، اصطبل، در طویله بستن، جا دادن، پایا، پایدار

۷

evidence

گواه، مدرک (مدارک)، ملاک، گواهى، شهادت، شهادت دادن، ثابت کردن

۸

fixation

تعیین، تثبیت، تحکیم، دلبستگى زیاد، عشق زیاد، خیره شدگى، تعلق خاطر، ثابت کردن

۹

ascertain

معلوم کردن، ثابت کردن، معین کردن

۱۰

immobilize

بى بسیج کردن، جمع کردن، از جنبش و حرکت باز داشتن، ثابت کردن، مدتى در بستربى حرکت ماندن

۱۱

demonstrate

اثبات کردن (با دلیل)، نشان دادن، شرح دادن، تظاهرات کردن، ثابت کردن