فرهنگ آریان‌پور

تمجمج کردن

#۶۰٬۷۴۵

معنی‌های انگلیسی
۱

hem

سبحاف اهم (صدایى که براى صاف کردن سینه درآورند)، سینه صاف کردن، تمجمج کردن، لبه، کناره دار کردن، لبه دار کردن، حاشیه دار کردن، احاطه کردن

۲

pussyfoot

(مثل گربه) دزدکى راه رفتن، آهسته و دزدکى کارى کردن، طفره رفتن، تمجمج کردن