تمام کردن
#۶۰٬۶۳۹
end
پایان، انتها، آخر، خاتمه، فرجام، سر، نوک، طرف، به پایان رساندن، تمام کردن، خاتمه دادن، خاتمه یافتن
finish
به پایان رسانیدن، تمام کردن، رنگ و روغن زدن، تمام شدن، پرداخت رنگ و روغن، دست کارى تکمیلى، پایان، پرداخت کار
exhaust
اگزوس، خروج (بخار)، در رو، مفر، تهى کردن، نیروى چیزى را گرفتن، خسته کردن، از پاى در آوردن، تمام کردن، با دقت بحث کردن
do
(past: did ; past participle: done) ـ کردن، عمل کردن، انجام دادن، کفایت کردن، این کلمه در ابتداى جمله به صورت علامت سوال مى آید، فعل معین
round
گرد، بى خرده، نوبت، گرد کردن، بى خرده کردن، گرد (gerd) کردن، کامل کردن، تکمیل کردن، دور زدن، مدور، گردى، منحنى، دایره وار، عدد صحیح، مبلغ زیاد
complete
کامل، تمام، کامل کردن، انجام دادن، به انجام رساندن
conclude
به پایان رساندن، نتیجه گرفتن، استنتاج کردن، منعقد کردن
finalize
به پایان رساندن، به مرحله نهایى رساندن
consummate
به پایان رساندن، انجام دادن، عروسى کردن، بوصال رسیدن، رسیده، تمام و کمال، به حد کمال