فرهنگ آریان‌پور

تقاطع کردن

#۵۹٬۱۳۳

معنی‌های انگلیسی
۱

meet

(past: met ; past participle: met) ـ ملاقات کردن، مواجه شدن، برخورد کردن، یافتن، معرفى شدن به، تقاطع کردن، پیوستن تقاطع، اشتراک، جلسه، نشست، نشست گاه، درخور، مناسب، دلچسب، شایسته، مقتضى

۲

bypass

گذرگاه، جنبى، کنار گذاشتن، گذرگاه فرعى، سبب انشعاب شدن، از راه فرعى رفتن، تقاطع کردن، گذشتن

۳

interlace

درهم بافتن، به هم پیچیدن، در هم آمیختن، در هم بافتن، مشبک کردن، از هم گذراندن، تقاطع کردن

۴

intersect

از وسط قطع کردن، تقسیم کردن، تقاطع کردن

۵

crisscross

تقاطى، مورب، متقاطع، تقاطع کردن

۶

intercross

از هم گذشتن، تقاطع کردن، جفت گیرى

۷

intertwine

درهم پیچیدن، درهم بافتن، درهم بافته شدن، تقاطع کردن، به هم تابیدن