تعبیر کردن
#۵۷٬۹۶۵
put
(past: put ; past participle: put) ـ گذاردن، قرار دادن، عذاب دادن، تقدیم داشتن، ارائه دادن، در اصطلاح یا عبارت خاصى قرار دادن، ترجمه کردن، تعبیر کردن، عازم کارى شدن، به فعالیت پرداختن، به کار بردن، منصوب کردن واداشتن، ترغیب کردن، متصف کردن، فرض کردن، ثبت کردن، تعویض کردن، انداختن، پرتاب، سعى، مستقر
read
(past: read ; past participle: read) ـ قرائت کردن، خواندن، تعبیر کردن، باز خواندن
phrase
عبارت، تعبیر، اصطلاح، فراز، عبارت سازى، کلمه بندى، سخن موجز، پند و امثال بعبارت درآوردن، تعبیر درآوردن، تعبیر کردن، کلمه بندى کردن
comment
توضیح، تفسیر، تعبیر، تفسیر نوشتن، تعبیر کردن
construe
تفسیر کردن، تعبیر کردن، استنباط کردن
explain
توضیح دادن، روشن کردن، با توضیح روشن کردن، شرح دادن
expound
تفسیر کردن، به تفصیل شرح دادن، واضح کردن
interpret
تفسیر کردن، ترجمه کردن، ترجمه شفاهى کردن
translate
ترجمه کردن، برگرداندن، معنى کردن، تفسیر کردن
paraphrase
تفسیر، تاویل، ربط، ترجمه آزاد، توضیح، نقل بیان، ترجمه و تفسیر کردن