تشخیص دادن
#۵۷٬۱۱۹
assess
تشخیص دادن، تعیین کردن، بستن، مالیات بستن بر، خراج گذاردن بر، جریمه کردن، ارزیابى، تقویم کردن
discern
تشخیص دادن، تمیز دادن
recognize
تشخیص دادن، شناختن، برسمیت شناختن، تصدیق کردن، بازشناختن
espy
جاسوسى کردن، دیده بانى کردن، جاسوس بودن، بازرسى کردن، تشخیص دادن
find
(past: found ; past participle: found) ـ پیدا کردن، یافتن، جستن، تشخیص دادن، کشف کردن، چیز یافته، مکشوف، یابش
tell
(past: told ; past participle: told) ـ گفتن، بیان کردن، نقل کردن، فاش کردن، تشخیص دادن، فرق گذاردن، فهمیدن
judge
قضاوت کردن، داورى کردن، فتوى دادن، حکم دادن، تشخیص دادن، قاضى، دادرس، کارشناس
decern
(discern =) ـ تشخیص دادن، تمیز دادن، درک کردن
descry
دیدن، تشخیص دادن، فاش کردن
diagnose
(پزشکى) تشخیص دادن، برشناخت کردن
distinguish
تمیز دادن، تشخیص دادن، دیفرانسیل گرفتن، دیدن، مشهور کردن، وجه تمایز قائل شدن
individualize
از دیگران جدا کردن، مجزا کردن، تک سازى، تمیز دادن، تشخیص دادن، حالت ویژه دادن، منفرد ذکر کردن، به صورت فردى در آوردن
know
(past: knew ; past participle: known) ـ دانستن، آگاه بودن، شناختن
place
جا، محل، مرتبه، قرار دادن، گماردن، جایگاه، میدان، فضا، مکان، در محلى گذاردن، گذاشتن، جاى دادن، وهله، صندلى
discriminate
تبعیض قائل شدن، با علائم مشخصه ممتاز کردن