ترتیب دادن
#۵۵٬۸۱۴
ordain
ترتیب دادن، مقدر کردن، وضع کردن، امر کردن، فرمان دادن
agree
خوشنود کردن، ممنون کردن، پسند آمدن، آشتى دادن، مطابقت کردن، ترتیب دادن، درست کردن، خشم (کسى را) فرو نشاندن، جلوس کردن، نائل شدن، موافقت کردن، موافق بودن، متفق بودن، همراى بودن، سازش کردن
arrange
آراستن، چیدن، قرار گذاشتن، مرتب کردن، ترتیب دادن، سازمند کردن
sequence
ترتیب، دنباله، ترتیب دادن، پى رفت، توالى، ترادف، تسلسل، تابعیت، رشته، به ترتیب مرتب کردن
ate
خورد
manage
اداره کردن، گرداندن، از پیش بردن، اسب آموخته
settle
واریز، تسویه، جا دادن، ماندن، مقیم کردن، ساکن کردن، واریز کردن، تصفیه کردن، معین کردن، ته نشین شدن، تصفیه حساب کردن، نشست کردن
square
چارگوش، مربع، توان دوم، مجذور، جذر، میدان، منصف، منظم، حسابى، عادلانه، برابر، راست حسینى، چهارگوش کردن، مربع کردن، بتوان دوم بردن، مجذور کردن، وفق دادن، جور درآوردن، واریز کردن، چهارگوش، گوشه دار
contrive
تعبیه کردن، طرح ریزى کردن، تدبیر کردن
organize
سازمان دادن، متشکل کردن، تشکیلات دادن، درست کردن، سرو صورت دادن