ترتیب
#۵۵٬۷۹۷
assortment
ترتیب، مجموعه، دسته، دسته بندى، طبقه بندى
ordonnance
ترتیب، وضع، حکم، فرمان، سبک معمارى
arrangement
ترتیب، نظم، قرار، (تهیه) مقدمات، تصفیه
run
(past: ran ; past participle: run) ـ راندن، رانش، دایر بودن، اداره کردن، دویدن، پیمودن، پخش شدن، جارى شدن، دوام یافتن، ادامه دادن، نشان دادن، ردیف، سلسله، ترتیب، محوطه، سفر و گردش، رد پا، حدود، مسیر، امتداد
rank
رتبه، رتبه بندى کردن، (در مورد جانور) طلب شده، ترتیب، نظم، شکل، سلسله، مقام، صف، ردیف، قطار، رشته، شان، آراستن، منظم کردن، درجه دادن، دسته بندى کردن، انبوه، ترشیده، جلف
order
راسته، دسته، طبقه، زمره، صنف، آئین و مراسم، فرقه یا جماعت مذهبى، گروه خاصى، انجمن، دسته اجتماعى، سامان، نظم، انتظام، آرایش، رسم، آئین، مقام، مرتبه، سبک، طرز، مرحله، نوع، دستور، امر، درمان، امریه، فرمایش، حواله، برات دستور دادن، منظم کردن، سفارش دادن، تنظیم کردن، ترتیب، رتبه، سفارش، مرتب کردن
scheme
برنامه، طرح، نقشه، ترتیب، رویه، تدبیر، تمهید، نقشه طرح کردن، توطئه چیدن واژه هاى شامل
ordering
راسته، دسته، طبقه، زمره، صنف، آئین و مراسم، فرقه یا جماعت مذهبى، گروه خاصى، انجمن، دسته اجتماعى، سامان، نظم، انتظام، آرایش، رسم، آئین، مقام، مرتبه، سبک، طرز، مرحله، نوع، دستور، امر، درمان، امریه، فرمایش، حواله، برات دستور دادن، منظم کردن، سفارش دادن، تنظیم کردن، ترتیب، رتبه، سفارش، مرتب کردن order
arrangment
آرایش، ترتیب، قرار
discipline
انضباط، انتظام، نظم، تادیب، ترتیب، تحت نظم و ترتیب در آوردن، تادیب کردن
management
مدریت، اداره، ترتیب، مدیریت، مدیران، کارفرمایى
regularity
نظم، با قاعدگى، نظم و قاعده، ترتیب
collocation
با هم گذارى، ترتیب، نظم، نوبت و ترتیب
configuration
پیکر بندى، هیئت، ترتیب، شکل، قواره، وضعیت یا موقعیت
lay out
طرح، ترتیب، بساط، اسباب، خرده ریز، بر روى سطح پخش کردن