فرهنگ آریان‌پور

تحمیلی

#۵۴٬۷۰۶

معنی‌های انگلیسی
۱

exigent

ضرورى، مبرم، محتاج به اقدام یا کمک فورى، فشار آور، بحرانى، مصر، تحمیلى

۲

procrustean

به زور به کار وادارنده، به وسیله اعمال زورکارى از پیش برنده، تحمیل کننده، تحمیلى

۳

forced

زور، نیرو، جبر، عنف، نفوذ، (در جمع) قوا، عده، شدت عمل، (فیزیک) بردار نیرو، خشونت نشان دادن، درهم شکستن، قفل یا چفت را شکستن، مسلح کردن، مجبور کردن به زور گرفتن، به زور باز کردن، بى عصمت کردن، راندن، بیرون کردن، با زور جلو رفتن، تحمیل، مجبور کردن force inflictive

۴

strained

صاف کرده، پالوده، فشرده، کشاورده، کشدار، اجبارى

۵

exacting

دقیق، به زور مطالبه کردن، به زور گرفتن، تحمیل کردن بر، درست، کامل، صحیح، عین، عیناً exact