فرهنگ آریانپور
تحمیل کردن
#۵۴٬۶۸۷
cark
تحمیل کردن، بار کردن، غمگین ساختن یاشدن، نگران شدن، بار مسئولیت، رنج و زحمت
impose
تحمیل کردن، اعمال نفوذ کردن، گرانبار کردن، مالیات بستن بر
put to
تحمیل کردن، در تنگنا قرار دادن، تحمیل کردن بر، (در بامداد شکار) به گروه شکارچى پیوستن
horn in
تحمیل کردن، فرو کردن
task
تکلیف، وظیفه، کار، امر مهم، زیاد خسته کردن، به کارى گماشتن، تهمت زدن، تحمیل کردن
burden
بار، وزن، گنجایش، طفل در رحم، بار مسئولیت، بار کردن، تحمیل کردن، سنگین بار کردن
saddle
زین، پالان زدن، سوارى کردن، تحمیل کردن، زین کردن
inflict
ضربت وارد آوردن، ضربت زدن، تحمیل کردن
protrude
برآمدگى داشتن، جلو آمده بودن، تحمیل کردن
constrain
به زور و فشار وادار کردن، تحمیل کردن
put on
(pretended , assumed =) ـ تصنعى، وانمود شده، تحمیل کردن، گذاردن، صرف کردن، به خود بستن، وانمود کردن، به کار انداختن، اعمال کردن، به کار گماردن، افزودن، انجام دادن، دست انداختن