فرهنگ آریان‌پور

تحمیل‌ کردن

#۵۴٬۶۸۵

معنی‌های انگلیسی
۱

impose

تحمیل کردن، اعمال نفوذ کردن، گرانبار کردن، مالیات بستن بر

۲

saddle

زین، پالان زدن، سوارى کردن، تحمیل کردن، زین کردن

۳

load

بار، کوله بار، فشار، مسئولیت، بار الکتریکى، عمل پر کردن تفنگ با گلوله، عملکرد ماشین یا دستگاه، بار کردن، پر کردن، گرانبار کردن، سنگین کردن، فیلم (در دوربین) گذاشتن، بار گیرى شدن، بار زدن، تفنگ یا سلاحى را پر کردن

۴

exact

درست، عیناً، کاملاً، بدرستى، بکلى، یکسره، چنین است

۵

compel

مجبور کردن، وادار کردن

۶

dictate

دیکته کردن، با صداى بلند خواندن، امر کردن

۷

enforce

اجرا کردن، (با زور) از پیش بردن، وادار کردن، مجبور کردن، تاکید کردن

۸

obtrude

بدون تقاضا چیزى را مطرح کردن، مزاحم شدن، متحمل شدن بر، جسارت کردن

۹

superimpose

روى چیزى قرار گرفتن، اضافه شدن بر