فرهنگ آریان‌پور

تحمیل

#۵۴٬۶۷۳

معنی‌های انگلیسی
۱

imposition

تحمیل، تکلیف، وضع، باج، مالیات، عوارض

۲

incurrence

تحمیل، تعلق گرفتگى، شمول، مشمولیت

۳

tax

مالیات، باج، خراج، تحمیل، تقاضاى سنگین، ملامت، تهمت، سخت گیرى، مالیات بستن، مالیات گرفتن از، متهم کردن، فشار آوردن بر

۴

levy

وضع مالیات، مالیات بندى، مالیات، خراج، وصول مالیات، باج گیرى، تحمیل، نام نویسى، مالیات بستن بر، جمع آورى کردن

۵

force

زور، نیرو، جبر، عنف، نفوذ، (در جمع) قوا، عده، شدت عمل، (فیزیک) بردار نیرو، خشونت نشان دادن، درهم شکستن، قفل یا چفت را شکستن، مسلح کردن، مجبور کردن به زور گرفتن، به زور باز کردن، بى عصمت کردن، راندن، بیرون کردن، با زور جلو رفتن، تحمیل، مجبور کردن

۶

exaction

مطالبه به زور، تحمیل، سخت گیرى، اخاذى

۷

infliction

ضربت زنى، تحمیل

۸

protrusion

پیش آمدگى، پیش رفتگى، جلو افتادگى، تحمیل

۹

strain

کشش، زور، فشار، کوشش، درد سخت، تقلا، در رفتگى یا ضرب عضو یا استخوان، آسیب، رگه، صفت موروثى، خصوصیت نژادى، نژاد، اصل، زودبکار بردن، زور زدن، سفت کشیدن، کش دادن، زیاد کشیدن، پیچ دادن، کج کردن، پالودن، صاف کردن، کوشش زیاد کردن، خسته کردن strain trespass

۱۰

intrusion

دخول سرزده و بدون اجازه obtrusion

۱۱

enforcement

اجراء، انجام