تجزیه کردن
#۵۴٬۰۸۴
parse
تجزیه کردن، اجزاء و ترکیبات جمله را معین کردن، جمله را تجزیه کردن، تجزیه شدن
analyse
تجزیه کردن، تحلیل کردن، (مجازى) موشکافى کردن، جدا کردن، جزئیات را مطالعه کردن، پاره پاره کردن، تشریح کردن، (شیمى) با تجزیه آزمایش کردن، فرگشایى کردن، کاویدن
analyze
تجزیه کردن، تحلیل کردن، (مجازى) موشکافى کردن، جدا کردن، جزئیات را مطالعه کردن، پاره پاره کردن، تشریح کردن، (شیمى) با تجزیه آزمایش کردن، فرگشایى کردن، کاویدن
dialyze
تجزیه کردن، تجزیه شدن
abstract
چکیده کردن، ربودن، بردن، کش رفتن، خلاصه کردن، جدا کردن، تجزیه کردن، جوهر گرفتن از، عارى از کیفیات واقعى (در مورد هنرهاى ظریف) نمودن خلاصه، مجرد، انتزاعى، چکیده، مجمل، خلاصه ى کتاب، مطلق، خیالى، غیرعملى، بى مسمى، خشک، معنوى، صریح، زبده، (اسم) معنى
liberate
آزاد کردن، رها کردن، تجزیه کردن
prescind
جدا کردن، تجزیه کردن، قطع نظر کردن
anatomize
کالبد شناسى کردن، تشریح کردن، قطعه قطعه کردن، تجزیه کردن
comminute
خرد کردن، ریز ریز کردن، تجزیه کردن، تجزیه شده، خرد شده، پودر شدن یا کردن
decompose
از هم پاشیدن، تجزیه کردن، متلاشى شدن
disembody
از جسم جدا کردن، تجزیه کردن
dismember
اندام هاى کسى را بریدن، (مج) جدا کردن، تجزیه کردن
sequestrate
توقیف کردن، جدا کردن، تجزیه کردن، مصادره
break down
سقوط ناگهانى، درهم شکننده، فرو ریختن، درهم شکستن، از اثر انداختن، تجزیه کردن، طبقه بندى کردن، تقسیم بندى کردن